تبليغاتX
< خلسه زار
اي كشته كه روح زندگي مرده توست

تاوان گران عشق بر گرده توست

خورشيد يتيم سايه پرورد تو بود

برخيز كه آسمان زمين خورده توست

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 11:3 |

 

سلامی دوباره دوستان عزیز....

 

راستی شده یه فکر یا طرح چنان ذهنت رادرگیر کند که نتوانی به چیزدیگر فکرکنی؟

دوسه سالی است که با یه خروار از این دست مشغله تونستم همچنان سررا در لاک خودم نگهدارم وعطای عالم بیرون رو به لقای آدمهاش -که خودم هم یکی از اون هام- ببخشم.واز این خرواریکی خورند نمایشنامه وبرای دیگری بهترین ظرف وقالب فیلم ویا شعر است و الی آخر...

واین هم یکی از اونهاست که بالاخره تونستم کمی خودم رو قانع کنم وباهاش پست جدید را کلید بزنم.به این امید که نظرات شما به یاری ذهن وتخیل خسته من بیاید و این کارها را تاحدی قابل تحمل کنه....

 

حال تا ببینیم.....

 

 

 

 

داغ رؤيا 

 

بالاي قله در شكاف ِسينه باد

خلوتسرای ِعشق رمزآلود" شهزاد"

 

روياي غلتاغلت شرم و خواهش و ترس  

بر پونه هاي  ُتردِ كوه "چشمه آباد"

 

درشعله اي ازرنگهاي تند ميسوخت  

عطر تنش- شرّابه های آتش وباد-

 

طعم حضورش بوي باران را پراكند

ريواس وحشي در دهانش آب افتاد

[]

در اين ميان دلواپس پايان قصه

روياي شيرین؛ مرتع نو؛دشت آزاد...

 

ايلي غریب و يك سيه چادر... نه ...اما...

سر مي رسيد انگار كم كم وقت ميعاد

[]

شب شد؛شبي تاريك و سردرگم ترازمرگ

درآسمانش ؛ ماه؛ بغضِِِ كورِغمباد

[]

فردا..... ولي درگوش باد آهسته مي خواند

دشت شقايق داستان از داغ " شهزاد"

 

تیر ماه ۱۳۸۶تهران

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 13:12 |

 

       دوستان عزیزم ٬سلام.

دیر آمدن در جرگه وب نویسان خود حکایات وروایات فراوانی دارد.

ازاین روست که بهره جستن از واژه "به روز بودن"برای دعوت

شمامهربانان آن هم با غزلی پنج ساله نامانوس  می نماید٬

باری امابرای شما که نشنیده اید  ومن که مشتاق 

 شنیدن نظر تان هستم بیگمان به روز است.                         

                

عروس رویایی

                 

                پس از يك عمر صيد ِجُلبك و قوطي و دمپایي

            به قلاب من افتادي عروس مستِ دريایي

 

غرورت كار دستت داده يا تنهائي محض ات

و يا دست چلاق من كه سيبي سرخ و زيبایي

 

توهم سیری مگر از خود که جان را برلب آورده-

به کرم نیمه جان برسرقلاب می سایی ؟

 

برايت ريز ريزش كرد و روي موجها پاشيد

تمام قرص نان اش را دوباره ماهِ رويايي

 

كه شايد بازگردي و براي خلوتي با او

كنار تخت سنگ خيس شب خود را بيارایي

 

ولي روبرنگرداندی كه لب را واكني از لب

براي يك بغل عاشق عروس آرزوهايي                  

 

 *  

فراري بودي از توري كه دامادت بپوشاند

ولي غافل كه مي افتي به تور بدتر از مایي!

 

 

 

 بهار 1381کرج

 

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 12:9 |

سلام دوستان مهربان!

 عذر مرا از بابت تاخیر نانوای مربوطه در بیرون کشیدن این غزل پساپیش مدرن! 

 از تنور الهام! را بپذیرید.

 

هزاران بار اگر از اوج خود سرريز چون فواره‌ها بودم

براي چيدنت از آسمان امّا هميشه روي ‌پا بودم

 

عطش لبريز شد،‌ پاشویه را پُر كرد هذيانم  پس از خوابي-

كه در حوض پر از گيسوي ياس و ماهي قرمز رها بودم

 

ستاره مي‌چكيد از چشم خيس آسمان در كوچه‌هاي تب

كه عمري زيستم در چشمت اما بازهم ناآشنا بودم

 

جنينی از جنون آكنده را تا  بوي باران تو از جا کند!

ويارِ نعره هاي  پابه ماه ام را به دنبال دوا بودم

 

دو راهي بود و رد ممتدِ ترديد بر ديوار ناچاري

كه بايد رفت اما باز هم دلواپس این ماجرا بودم

                                                                   ۱۹اردیبهشت ۸۶

 

 

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:15 |

حکایت من ومولانا وشمس تبریزی

 

 

گر چه احساس مي‌كنم كه بايد اين مطلب را به عنوان مقدمه و يا سرآغاز اين وبلاگ مطرح مي‌كردم، حالا هم دير نشده.

حكايت مورد نظر، قضيه بنده است و شخص شخيص شمس تبريزي بزرگ. اين شايد براي بسياري از دوستان اولين سوالي باشد كه در اولين مواجهه پيش مي‌آيد:

«‌بابا تو كجا و شمس تبريزي كجا؟‌ تازه لهجه‌ات كه اصفهانيه.»

يادم مي‌آيد قديم‌ترها كه مدرسه مي‌رفتم. مي‌ديدم معلم‌هاي ما اولين اسمي را كه واسه‌شون جلب توجه مي‌كرد اسمِ دانش‌آموز غلامحسين شمس تبريزي بود و هميشه اول سال وقت حضور و غياب تا به اسم من مي‌رسيدند سرشون را از روي دفتر كلاس بالا مي‌آوردند و دنبال اين عتيقه مي‌گشتند. و بسياري از آنها بلافاصله با خواندن يك بيت شعر كه شمس تبريزي داشته باشد سواد ادبي‌شون را به رُخ همكلاسي‌هام مي‌كشيدند و من كُلي از اين بابت شنگول و كيفور مي‌شدم. (زعشق شمس تبريزي به بيداري و شب خيزي...)

و هر چه خيرات بود نثار ارواح اجدادم از بابت اين حُسن سليقه مي‌كردم.

اما حالا...

وقتي در يك جمع جديدي وارد مي‌شوم بخصوص اگر داعيه هنري و يا ادبي داشته باشند، وقت معرفي خودم مي‌بينم كه همه سرها بالا مي‌آيد و با پشت چشم نازك شده سرتاپاي بنده را برانداز مي‌كنن و جوري كه انگار يكنفر گرانبهاترين مِلك پشت قباله ننه شون را بالا كشيده، اول توي دلشون مي‌گن: واه واه چقدر جووناي الان پُر رو تشريف دارن، شمس تبريزي، ارواح عمه‌ات.... و بعد مي پرسند:‌ اين تخلّص تونه؟

و من مثل متهمي كه ناخواسته گرفتار يك توطئه شومِ خانوادگي شده در كمال خاكساري و شرمساري جواب مي‌دهم كه:‌ نخير قربان،‌ اين فاميلي بنده است... و اينجوري قدري از حِس چندش آنها و شرمساري خودم رو تعديل مي‌كنم. اما باز هم با پوزي كش اومده چيزي شبيه غُر زدن، زير لبكي بهم مي‌گن: چه اسم زيبائي و توي دلشون:‌ چقدر هم بهت مياد جون خودت! هه!

اميدوارم با اين حكايت تكليف بنده و مولانا و شمس تبريزي براي بسياري از دوستان ناديده‌ام معلوم شده باشد. اما واسه اينكه دست خالي اين صفحه را نبنديد يه طرح و يا شعر كوچولو را پيشكش شما مي كنم.

 

 بگذار به يك باره خراب شود

         

 که دوباره زندگی آغاز خواهد شد

      

دُرست

        از همانجا كه تو ايستاده‌اي.

 

...تا مجال بعد...بدرود

 

 

**************************************************

**************************************************

 

دوستان دیده ونادیده سلام.هنوزمجال نوشتن حرفی به عنوان سرآغازویا پیش درآمد٬دست نداده اما تا بیش از این غبار تکرار بر این صفحه ننشسته نوشته کوتاهی را تقدیمتان میدارم .      شعر ویا طرح حالا بماند.

تمام فاصله دو دنیا

         برزخ کوتاهیست

                   میان دوپلک خسته من

               وقتی برای همیشه بسته می شود

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:53 |

ای در زلال روي تو خورشيد شسته دست

در بـيـشـه زار چـشـم تو شدشب سياه مست

 

تا خستگي بدر كـنـد از تـن دوبـاره مـاه

چـون كـفـتري سپيد لب با متان نشست

 

خـون از نـگـاه روز اگـر بـر زمين چكيد

يعني غـروب وقـت وداع دوبـاره اسـت

 

در ايـن ميان ستاره من مثل یک شهـاب

يكدم گشود چشم و براي هميشه بـست

 

شيرين زبـاني ام به گمان حـضور بـود

نفرين بر آنكه در قفس آئينه را شكست

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:3 |

 

 درحسرت تو تاسحربازاست چشم خـوابـهـا  

 شاید که زیبایش کنی   نـيـلـوفـر مردابـها  

 

در بُهت حسرت بار جان، جامانده از عطر غزل 

 بشكن حصار شيـشـه را بـيـرون بيا از قابها

 

رام نوازشهاي تو، تنها نـه بـاران اسـت و بـس

سر مي نهد بر پاي تو وحـشي ترين سيلابها

 

آنك نشاندي در كمين خورشيد را روي زمين 

 آتش بزن با خـنده ات در دعـوي شـبتـابـها

 

طعم خوش دلدادگي گل مي كند در كام جان

 وقتي شكر مـي باري از شيريـن ترين عنّابها

 

ته مانده جـان مـرا بـردار و هـمـراهـت بـبـر

 ايـن بـار اگر پـيدا شـدي در انزواي خـوابـها

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:29 |

آنـك نسـيم شـعله ور در خـلسـه زار گيسـوانـش را  

رقصيدن و باراني از شـاباش يـاس و ارغـوانـش را

 

گويي همين ديروز بود از كوچه مان او رفت و حالا باد 

مي آيد و مـي آورد سـوغـاتـي از رد و نـشانش را

 

مردي كه روزي رفت از بام جـهان بـالا و بـعـد از آن 

 تا روي نامـردي نبـيند پـشـت پا زد نـردبـانـش را

 

يادش بخير آن پيرمرد عاشق و تـنـها كه در بـزمـش

عمري فقط بر شيشه هاي پنجـره زد استـكانش را

 

حالا ولي اين باده جاري كه باد آورده اش با خـويـش 

در قعر گور او به رقص آورده بي شك استخوانش را

 

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:27 |

 خداي روزگاربچگيمه

نوازشگرترازدست نسيمه

براي لونه كردن توي دستش

به دنبا ل  بهونه  يا كريمه

 

              *

 تك وتنها شبش تاريك وسرده

قدش خم روي دوشش كوه درده

لب خشکش به آهی واشد و گفت:

« الهی بخت هیشکی بر نگردهِ »

               *

دلش مثل گلی زرد و تکیده

که ازباد خزون رنگ اش پریده

به  تعداد  تموم  بچه ها ش ام

مذاق  تلخ  مردن را  چشیده

              *

روی رف عکس لیلا و مهین بود

کنار آینه عکس امین  بود

به خود می گفت «اینها بچه هامند»

ولیکن  پیرزن تنها ترین  بود

                *

رُخ اش بر سینه آئینه  لغزید

نگاهی کرد و خود را دید و خندید

ولی از پشت عینک دیدم اشکی

بروی گونه اش آهسته غلتید

               *

درآن می دید سرگردانی اش را

نگاهی منتظر، ویرانی اش را

کسی چون آینه معنا نمی کرد

خطوط مبهم پیشانی اش  را

               *

شب زلف اش سیاه قصه ها بود

گُل موهاش زمونی از طلا بود

ولی حالا به جای  آن همه  ناز

فقط یک مشت خاکستربه جا بود

                *

جدا از همدم  و بی همنشینه

توی شهر خودش تنها ترینه

سر سجاده اش با گریه می گفت:

«خدایا ! مادری اجرش همینه؟»

                *

غروبی پر غبار و ساکت و سرد

سرخاک شهیدش گریه می کرد

که یک یک سایه هایم از سرم رفت

ببین دنیا چه بر روز من آورد

                *

فلک از سینه ام شادی گرفتی

امیدم  را  به  بیدادی  گرفتی

گرفتی  و ندارم  حرفی  اما،

 هر اون چه را به من دادی گرفتی     

 

         ***

 

شب تاره ولی سبز است جایت

که شعری تازه می گویم برایت

ندارم هدیه  خوبی   ببخشم

دو بیتی سر بریدم  پیش  پایت

 

                                     تهران ـ۱۳۷۳

 

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:37 |

                           

 

عشق اومد دّس به دل ما بزنه، فلك نذاش

پس كله اش زد و گفت هي يارو! بگذار سرجاش

 

مي دونم فضولي و هر جا بخواي سر مي كشي

اگه رات ندن هم از پشت ميري خنجر مي كشي

 

درا تا وابشه با دّس نشه با پا مي زني

به خودت از سر پر روئي به فرما مي زني

 

میدونم اوسّاي كارِتي ولي عَلَم عَلَم

آش دنيا نشده اينجوريام شوربا قلم!

 

روزگار پير نمي شه، تازه هنوز چِل چليمه

پات رو پس بكش نمي بيني بيرون از گليمه؟

 

به ريشم نخند بُزي! اونجائي كه ديده مي شه

تويِ كفش ما اگه پا كُني پاريده مي شه

 

پيش ما رو شده دستت با كاراي خفنت

مثّه رو چشماي هيز عينك دودي زدنت

 

به خيالت مي ذارم بُر بزني اينو؟ زِكي!

بي خودي علّافي و دور و بَرِش مي پلكي

 

خيالت ور نداره تور زدي باز يه چيز مفت

هسّ تو دستش جاي حلقه، دسّ يك سبيل كلفت

 

نمي تونم بگمِت اينرو كجا تور زدمش!

وقت دنيا اومدن هم خود من زور زدمش

 

برو مشت هر كسي رو كه مي خواي وا بكني

بكن اما بت بگم اين رو مبادا بكني!

 

آخه اصلاً اين بابا مشتي نداره وا بشه

مثّه بعضي تا بگن خرت به چن؟ دولّا بشه

 

هر رقم فكري تو كله اش باشه از قشنگ و زشت

روي پيشونيش مي چسبونه ازش يه رونوشت

 

ننه مرده حوري نيس اما مي شه ديد تو گلوش

آب خالي رفته پائين يا كه چيزي بوده توش

 

چرا رحمت نمي‌آد به حال و روز ناجورش

دلِ عالمي كبابه واسه زرت قمصورش

 

الغرض عشق،‌ يه طرف و روزگارِ بد دهن

به تريپ هم زدن دُرس حسابي سرِ من

 

اومديم عاشق بشيم كاسه اي بود داغتر از آش

روزگار بد قلق كه سرِ خر شد و نذاش

 

بعدِ عمري كه پا داد شراب عشق رو بچشيم

زد پياله رو شكست، نذاش ما هم آدم بشيم

 

عشقه رفت و چشّ من مونده ولي هنوز بِراش

سر به اين دل بزنه تا نشه بدتر آش و لاش

 ۸۶/۲/۴  تهران

+ نوشته شده توسط غلامحسين شمس تبريزي در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:38 |